خرید بک لینک
نشسته ام اینجا در خانه ی خودمان تمام چراغ ها خاموش است و فقط صدای بخاری است که کنار گوشم آواز میخواند.دلم و کمرم درد میکند.به مچ پایم مچ بند بسته ام چون هنوز پیچ خوردگیش خوب خوب نشده است.همین الان سریال جیمی و جورجیا را تمام کردم،با مامان چند دقیقه ای حرف زدم،یک نسخه برای یک نفر ثبت کردم و حالا نشسته ام اینجا مینویسم.دلم میخواهد داستان بنویسم همیشه این را دوست داشته ام اما دیگر خیلی وقت است که چیزی به ذهنم نمی آید دیگر نه کتاب میخوانم آنقدر که چیزی بنویسم نه اصلا. میفهمم این همه آدم برای چه و که نوشتن...من فقط فکر میکنم روزها و شبها و بعضی وقت ها عجیب مغزم درد میگیرد. از تمام چالش هایی که داشته ام و دارم از ناتوانیم در درست کردن یک رابطه خوب میان کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند یا همچین چیزی از ناتوانی ام در ابراز احساساتم از دلخوری هایم ناراحتی هایم،نگرانی هایم.خسته ام از همه چیز مخصوصا از هورمون ها.امروز فکر میکردم چقدر زود هل داده شدم به دنیای آدم بزرگ ها،ازدواج اولین قدمش بود،آماده نبودم برای این اتفاق و این همه چالشی که پشت سر خودش داشت.راستش امروز از اینکه چند سال است دیگر هیچ اتاقی که فقط و فقط برای خودم باشد در هیچ خانه ای در این دنیا ندارم دلم گرفت.از اینکه جایی باشد که فقط مخصوص من باشد من آنجا بتوانم جیغ بزنم حرف بزنم داد بزنم از درد و دلهایم بگویم.راستش آدمها زیادی نا امن هستند.همیشه فکر میکردم دوستانم را دارم برای روزهایی که از تمام دنیا بریده ام اما یکدفعه وسط دنیای بزرگسالی به خودم آمدم و دیدم ندارم.دیگر هیچ دوستی که بتوانم از دلخوری هایم از دغدغه ها و غصه ها و مشکلات و شادی هایم بگویم و بعدا همه ی این ها را به رویم نیاورد ندارم اصلا شاید معنای دوستی این

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 11:30

دیشب خواب دیدم،خواب یک آدم قدیمی،یک رابطه قدیمی که سالها بود دیگر ابعاد ریز و درستش را فراموش کرده بودم...رابطه ای که خوب میدانم چرا شکل گرفت و چرا ادامه دار شد و چرا تمام شد اما هنوز بعد از این همه زمان طولانی هیچ اسمی برایش ندارم...از آن رابطه هایی بود که در هیچ طبقهبندی کلیشه ای شکل نمیگرفت...من آدم های زیادی را دیدم، روابط عجیب غریب،پیچیده و ساده ای را از سر گذراندم.مجازی و واقعی ولی امروز که اینجا نشسته ام و دوباره پناه آورده ام به صفحه سفید وبلاگ قدیمی و کهنه و خاک گرفته ام تقریبا تمام رابطه های واقعی قدیمی را از بیخ و بن کنده و دور انداخته ام...همین یکی دو تا دوست قدیمی از این صفحه قدیمی ما را بس...دنیای بزرگسالی دوستی های تازه میخواهد روابط تازه با قاعده های تازه...اینجا در این دنیای بزگسالی هیچ دوستی ای از «میشه این زنگ کنار تو بشینم» و «سلام،من حالم بده بیا باهم حرف بزنیم» شروع نمیشه... هنوز رسم دوستی های بزرگسالی رو یاد نگرفتم اما چند وقت دیگه میام و اینجا مینویسم که این روابط چطوری شروع میشن و چطوری ادامه پیدا میکنن...شاید دوباره اینجا نوشتم...اگر کسی بخواند.

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:26

اینجا چه جای خوبی بوده و یادم رفته است اینجا میشود هزار چیز نوشت و تیک انتشار موقتش را بزنی تا به وقتش منتشر کنی یا اصلا منتشر نکنی و بماند برای خودت و دل تنگت...که یادت بماند آن روز صبح با بغض عمیق در گلو بعد از یک شب تا صبح نخوابیدن و معده درد های عصبی و تحمل هزار فکر چه چیزهایی برای خودت نوشتی و برای خودت نگه داشتی که مبادا باز هم کسی بفهمد در مغز خسته آت چه میگذرد...این حس که من در همه روابطم شکست خورده ام هر روز مثل خوره مرا میخورد.فکر میکنم نه رابطه های قبلی قابل نگه داشتن هستند نه رابطه های جدیدی که ساخته ام عمرشان طولانی میشود و نه دیگر میشود دوستی ای ساخت که بتوانی بهشان بگویی من از اینکه بخاطر احساس گناه همه ی عمرم را زندگی کرده ام خسته ام...در تمام روابطم این احساس گناه و عدم اعتماد به نفس مرا مجبور به سکوت و سازش کرده اند این احساس نا کافی بودن که نتیجه تربیت خانوادگی ام هست که میخواستند همیشه بهم القا کنند که ناکافی هستم تا بیشتر تلاش کنم اما نتیجه شد اینکه ناکافی ام پس همیشه کوتاه بیایم مبادا که کسی بخاطر من ناراحت شود ناراحت باشد زندگیش تباه شود. فکر میکنم این نقطه ضعف را اطرافیان نزدیکم بیشتر از همه میدانند.که همیشه در همه ی بحران ها اینقدر خوب ازش استفاده میکنند که من آچمز میشوم.من حتی در نوبت رواندرمانگر هم شانس نیاورده ام.روان درمانگرم به من نوبت نمیدهد.و من بعد از ۸ ماه هنوز هم در لیست کنسلی ها هستم و فکر میکنم باید قید این رواندرمانگر را هم بزنم.این ایپزود های افسردگی و عصبی بودن خیلی وقت ها گریبانم را میگیرد که با درگیری های جسمی شروع میشود و ادامه پیدا میکند تا جایی که دیگر نایی برای زندگی کردن برایم نمیماند و نمیدانم چه همیشه چطور از شرشخلاص می

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:26

امروز من ۲۸ ساله شدم و این صفحه ی قدیمی ۱۳ ساله...۱۳ سال که مینویسم که وبلاگ رو پیدا کردم چه شبهایی که فقط تایپ کردم و تنها دریچه ی من به بیرون از دنیای خودم همین صفحه ی سفید. بود... هرچند که بلاگفا چند سالش رو پاک کرد.ورود به دنیای آدم بزرگها هم باعث شد چند سالی اینجا ننویسم اما بازم دلیل نمیشه که تولد سیزده سالگیشو تو سیزده دی جشن نگیریم...من دوباره دنیا اومدم یه بار سیزده دی سال ۷۳ و یه بار سیزده دی سال ۸۸ که بار دومی دیوانه دنیا آمدم و دیوانه ماندم...برچسبها: تولد

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:26

صفحه بندی